![]() |
![]() |
|
| بامن چه کرده ای زیبای من که اینگونه بی حضورت هم سرشارم از تو |
|
وقتي برنده اي مرتكب خطا مي شود، مي گويد " اشتباه كردم" وقتي بازنده اي مرتكب خطا مي شود، مي گويد " تقصير من نبود" برنده، به بررسي دقيق يك مشكل مي پردازد، بازنده، از كنار مشكل گذشته، و آن را حل نشده رها مي كند. برنده، بيش ار بازنده كار انجام مي دهد، و در انتها باز هم وقت دارد، بازنده، هميشه « آنقدر گرفتار» است . كه نمي تواند به كارهاي ضروري بپردازد. برنده، با جبران اشتباهش، تاسف و پشيماني خود را نشان مي دهد، بازنده، مي گويد « متاسفم» اما در آينده اشتباه خود را تكرار ميكند. برنده ، به افراد برتر از خود،احترام ميگذارد، و سعي مي كند تا از آنان چيزي بياموزد بازنده از افراد برتر از خود خشم و نفرت داشته و در پي يافتن نقاط ضعف آنان است. برنده ، گامهاي متعادلي بر مي دارد. بازنده، دو نوع سرعت دارد يا خيلي تند و يا خيلي كند برنده ، پس از بيان نكته اصلي مورد نظرش لب از سخن فرو مي بندد بازنده، آنقدر به صحبت ادامه مي دهد كه نكته اصلي را فراموش ميكند. برنده، ضعف هاي خود را به خدمت تواناييهايش ميگيرد. بازنده، تواناييهاي خود را هدر مي دهد زيرا كه آنها را در خدمت ضعف هاي خود به كار مي گيرد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم تیر 1385ساعت 3:24 توسط سانیا |
|
|
خداوندادراین سالی که درپیش است نمی دانم چه تقدیری مرافرموده ای،لیکن درآغازطلوع روشن سالی،که می آید کمک کن تارهاسازم زخود من کوله باریک هزاروسیصدوافسوس هزاروسیصدواندوه خدایامهربانم کن توچشمان مرابانورخودبگشا تولبخندرضایت راعطایم کن بفهمان زندگی زیباست خداوندا،توراه سبزایمان رانشانم ده تونیکی پیشه ام فرما که راه حق صبورانه بپیمایم وهرگزمن نباشم اززیانکاران رفیقا،مهربانا،عاشقم فرما مرادرشرط پرمهرگذشتت،شست وشویم ده توپاکم کن،قرارم ده کریما،دست های گرم ولبخندی،عطایم کن توای نزدیک ترازمن به من اینک مرادریاب،پناهم ده عزیزا،پاسدارحرم هرلحظه ام فرما توذکرت راعطایم کن که بایادت،دلم آرامشی یابد حبیباقدردان خوبی ام فرما تو،گرداننده دل ها وچشمانم توای تدبیربرهرروزوهرشامم توچرخاننده احوال این دنیا بگردان حال من را سوی آن حالی که می دانی تو آرامش عطایم کن توای آموزگارپاک خوبی ها توراه مهرورزی رانشانم ده بگیراین دست تنهای مرا،دردست پرمهرت طبیبا،ای که نامت مرهم دردم شفایی مرحمت فرما تورامی خوانمت اینک اجابت کن مرا،ای منتهای راه رهجویان توبرمینای این هستی رضابودن عطایم کن که من همراه هرسختی بجویم گوهرپنهان وزیبای گشایش را خدایامزه پاک عطش رابرلبان تشنه ام بنشان بنوشان جرعه ای ازآن طهورناب روحانی مرامست می جام حضورت کن برای محوتاریکی،بسوزان جهل من را، شعله ام گردان مرادراین سیه سودا،وین سرمای پرسوزوسکوت سایه های سرد،یاری کن وباتدبیرپرمهرت سحرگاهان سروش سبزسیمای سعادت سازساقی، هدیه ام فرما خداوندا نمی دانم چه تقدیری مرافرموده ای اما برای مردمان خوب این وادی عطافرما هزارامید هزاروسیصدآگاهی هزاروسیصدوهشتادبهروزی هزاروسیصدوهشتادوپنج لبخندزیبارا بیاییدهمگی سعی کنیم درسال85مثل ماهی قرمزکوچک تنگ بلور سفره ی هفت سین مان دلی اندازه ی دریاداشته باشیم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 20:38 توسط سانیا |
|
|
*سحر*جون خواهرگلم تولدت مبارک!!!! امیدوارم همیشه دربال های آبی خداوند غنوده باشی وفرشته های خدادردریاوخشکی وهواهمراه توباشند... باهفت تا آسمون پرازگلای یاس ومیخک باصدتادریاپراشتیاق وپولک یه قلب عاشق بایه حس بی قراروکوچک فقط می خوادبهت بگه خواهرگلم تولدت مبارک!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 3:10 توسط سانیا |
|
|
چی بگم که خیلی تنهام می دونی یاری ندارم چی بگم که غیرغصه دیگه دلداری ندارم هیچ کسی پانمیذاره به سراچۀ خیالم هیچ کسی ندادجواب این سؤال بی جوابم هرکی اومددوسه روزی ازدلم بازیچه ای ساخت دلمم مثل عروسک ساده بوددل به دلش باخت گله وگلایه ای نیست بی وفایی رسم عشقه عاشقاتنهامی مونن تنهایی مرام عشقه چی بگم که خیلی تنهام می دونی یاری ندارم چی بگم که غیرغصه دیگه دلداری ندارم هیچ کسی پانمیذاره به سراچۀ خیالم هیچ کسی ندادجواب این سؤال بی جوابم این سؤال بی جوابم… این سؤال بی جوابم… این سؤال بی جوابم… |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 3:8 توسط سانیا |
|
|
JHappy valentineJ
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 21:16 توسط سانیا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 20:50 توسط سانیا |
|
|
زيباترين قلب روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي برآن واردنشده بود.پس همه تصديق كردند كه قلب اوبه راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 20:37 توسط سانیا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 19:31 توسط سانیا |
|
|
ای کاش رهگذری بودم که فقط تورایک بارمی دیدم...ای کاش نابینا بودم وتوراهرگزنمی دیدم...ای
ماش قلبی دراین سینۀ استخوانی وجودنداشت که عشق تورادرخودجای دهد...توقلب من راشکستی امااحساس می کنم بیش ازپیش دوستت دارم زیراهرتکۀ شکستۀ قلبم توراجداگانه دوست دارد.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 22:57 توسط سانیا |
|
|
چی میشدگردل آشفتۀ من به شهرچشمهای توعادت نمی کرد؟ پرستوی نگاهت ناگهان ازدل آشفتۀ من هجرت نمی کرد؟ چی میشداولین روزجدایی برایم تاقیامت شب نمیشد؟ وجودپاک وسرشارازامیدم گرفتارسکوت شب نمیشد؟ چی میشدمی توانستم برایت غزل هایی بگویم عاشقانه؟ ویادرآخرین مصرع شعرم بگیرم ازوجودت یک نشانه؟ چی میشدزیرباران نگاهت گل نیلوفری رادیده بودم؟ ویاازباغ همسایه شبانه گل مریم برایت چیده بودم؟ چی میشدزیرسقف نیلی شب کنارم عاشقانه می نشستی؟ نمی گفتی مسافرهستی امشب توبغض خسته ام رامی شکستی؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 22:57 توسط سانیا |
|
|
وقتی بارون چشات میگه وقت رفتنه وقتی حکومت غمو،حضورگریۀ منه سکوت گریۀ نگام هنوزبه یادشب عشقت توقلب ودلم،داغه وگرمه مثل تب تواین سکوت بی صدا،بازم دلم ازتورمید خسته ودل شکسته ام،خالیم ازعشق وامید این گریۀ همیشگی مونده توشبهای من تواین روزای بی وفا،عشق روتودادی یادمن این قلب خسته ونگام،آخربی نشونیه یادنگاه آخرت تاته خط موندنیه صدای آخرین من،تاتونیای درنمیاد تک تک لحظه های من،فقط توروازم می خواد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 22:56 توسط سانیا |
|
|
عشقاشده عروسکی دنیاشده دروغکی زندگیم قمارشده به دست یک آدمکی همش می گفت دوستت دارم باوربکن راست راستکی توبازی گل یاپوچش گل میومدشانس شانسکی بهم می گفت توآسمون یه ماه دیده صورتکی مثال به ماه من می زدمی گفت عجب توکلکی! گل دادناش خندیدناش،همش چی بودن؟الکی؟ قسمت چیه؟تقدیرچیه؟بازی چرخ وفلکی حالادیگه تموم شده.رفته بایک دخترکی بهش بگه دوستت دارم باوربکن راست راستکی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 22:55 توسط سانیا |
|
|
کاش که یه روزباهمدیگه سوارقایق می شدیم دورازنگاه آدما هردومون عاشق می شدیم کاش آسمون باوسعتش تودستامون جامی گرفت گلای سرخ دلمون کاش بوی دریامی گرفت کاش که یه ماهی قشنگ برای مافال می گرفت برامون ازفرشته هاامانتی بال می گرفت |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 22:55 توسط سانیا |
|
|
چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود: همه کس، يک کسی، هرکسی، هيچ کس. کار مهمی در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسی اين کار را به انجام می رساند. هرکسی می توانست اين کار را بکند، اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسی عصبانی شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوری تمام شد که هرکسی يک کسی را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 22:54 توسط سانیا |
|
|
هنوزجای پات روقلبمه هنوزداغی که روسینه ام گذاشتی سردنشده هنوزآخرین لبخندتلخت ازجلوی چشمام پاک نشده هنوز نتونستم فراموشت کنم اما.... این رومی دونستی که همۀ اوناکم رنگ شدن؟کافیه یه موج کوچیک بیادتااون داغ روسردکنه وکافیه یه اشک شوق ببینم تالبخندت روازجلوچشام پاک کنه...فقط.......می مونه جای اون داغ که اونم جراحی پلاستیک می کنم به همین راحتی............ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 22:54 توسط سانیا |
|
|
برای آخرین بار خدا کنه بباره تو این شب کویری یه قطره از ستاره همیشه بودیو من تورو ندیدم انگار بگو بگو که هستی برای آخرین بار وقتــــــــــی دوری،تنهـــــایی نزدیکه قلبــــــــم بی تو،می ترســــــــه تاریکه چه لحظه ها که بی تو یکی یکی گذشتن عمرمو بردن اما یه لحظه برنگشتن تو چشم من نگاه کن،منو به گریه نسپار حالا که با تو هستم برای اولین بار برای آخریــــــــن بار |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 3:54 توسط سانیا |
|
|
JLJLJ زمانی که بستنی شکلاتی خیلی ارزان تربود،پسرده ساله ای واردکافه تریایی شدوپشت میزی نشست.پیشخدمتی لیوانی آب جلوی اوگذاشت. ((یک بستنی شکلاتی چنداست؟)) پیشخدمت پاسخ داد((پنجاه سنت)) پسربچه دستش راازجیبش بیرون آوردوسکه هایش راشمرد.سپس پرسید:((یک ظرف بستنی ساده چقدراست؟)) عده ای منتظرمیزبودندوپیشخدمت کمی ناشکیباشده بود.باعجله گفت((سی وپنج سنت)) پسرک دوباره سکه هایش راشمردوگفت:((من یک ظرف بستنی ساده می خورم.)) پیشخدمت بستنی راآوردوصورتحساب راکنارگذاشت.پسرک بستنی راخورد،حسابش رابه صندوقدار پرداخت ورفت.وقتی که پیشخدمت برگشت تامیزراتمیزکند،ازآنچه دید حیرت کرد!درکنارظرف خالی بادقت دوسکۀ پنج سنتی وپنج سکۀ یک سنتی گذاشته شده بود!!!این انعام اوبود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 3:53 توسط سانیا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 17:25 توسط سانیا |
|
|
سلام به وب جدیدمن خوش اومدین امیدوارم ازمطالبم خوشتون بیادراستی نظریادتون نره! فعلا!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 16:22 توسط سانیا |
|
|
من تموم قصه هام قصۀ توست اگه غمگینه اون از غصۀ توست یه دفعه مثل یه آهو توی صحرا ها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود گلۀ گرگو ندیدی دل نبود توی دلم تورو گرگا نبینن اونا با دندون تیز به کمینت نشینن الهی من فدای تو،چیکار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو یه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکرو خیالت من تموم قصه هام قصۀ توست اگه غمگینه اون از غصۀ توست یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون سیل بارونو تگرگ میومد از آسمون بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت که یه وقت خیس نشه یخ کنه بالو پرت نشکنی زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی آره پروانه شدم که پرام سوخته شه تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه که بسوزه پرو بالم که راحت بشه خیالم دارم از تو مینویسم،تو که غم داره نگات اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات انقده میگم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم دلم برات تنگه عزیزیادی نمیکنی ز من
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 16:21 توسط سانیا |
|
|
با من چه کرده ای زیبای من که اینگونه بی حضورت هم سرشارم از تو. . . انگار تا همیشه باید در پی چشم های تو ستاره های جاده را سوا کنم و چه طولانیست این شبهای بی ستارۀ جاده . . . کاش میشد بر تمام مردمان پیشوند نام انسان را گذاشت . . . من آموختم که مثل سنگ باشم مثل دیگران گرچه درونم هنوز شیشه ایست. وهنوزم برای یه لحظه داشتنت هستی که هیچ همۀ آرزوهامو میدم. کوچیک که بودیم چه دلای بزرگی داشتیم،حالا که بزرگیم چه دلتنگیم. کاش همون کودکی بودیم که حرفاشو میشه از نگاش خوند.اما حالا اگه فریادم بزنیم کسی نمیفهمه. خدایا همۀ فصل های با شکوه زندگیم چه زود گذشت. . . دیروز که فریاد زدی دوستت دارم گفتم نمیشنوم بلند تر بگو و امروز که آرام میگویی دوستت ندارم گفتم هیس چرا داد میزنی؟؟؟ اگر آدمی زندگی را دوست میداشت هرگز در اول تولد نمی گریست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 16:20 توسط سانیا |
|
|
چون وقت هممون کمو گرفتاری های روزمره مونم زیاده و با توجه به اینکه دوست داریم جمله های شیرینو دلچسب بشنویمو یاد بگیریم من تصمیم گرفتم تا جایی که بتونمو دوستای نازم کمکم کنن براتون مطلب جمع کنم تا بتونیم به کمک هم راه درست زندگی کردنو درست فکر کردنو یاد بگیریم و با صرف کمترین وقت گرانبهاترین هدایا رو دریافت کنیم : با امید به اینکه این مطالب در جهت پر بار کردن اوقاتتان باشد نه در جهت پر کردن وقتتان. *عاشق تنها زیبایی صورت را میبیند و عاقل زیبایی سیرت را و عارف هردو زیبایی را . *تشخیص عشق واقعی از عشق های دیگر تنها یک محک دارد.عشق حقیقی بی چشمداشتو بدون توقع خود را وقف میکند.. *بذاریم عشق و دوستی کم کم به اوج خودش برسه اگه این رسیدن سریع باشه از نفس میفته و متوقف میشه. *در عشق اجباری نیست،عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق داد ن. *عشق یعنی دوست داشتن و نرسید ن. *بزرگترین عشق عشقی است که همه چیز میدهدودرازای آن هیچ چیز نمیخواهد.هر عاشقی در آرزو حتی بی تاب برای دریافت پاسخی از معشوق است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 16:18 توسط سانیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پرمی کشی ووای به حال پرنده ای که ازپشت میله های قفسی عاشقت شده باشه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 |
| پیوندها |
|
دخترعاشق(خواهرگلم) پنجره آبی راهی شایان |
|
RSS
|